پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

162

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

داشت و سربازى كه پاشا را كشته بود ، در عين حال كه مثل همه به عرضه داشتن پيشكش‌ها كمك مىكرد ، براى اين كه از سايرين متمايز باشد ، در روى لباس خود جامهء پاشاى مقتول را به تن كرده بود . چهار الى شش نفر اسير نيز كه همه در كند و زنجير بودند و از افراد سرشناس به شمار مىآمدند در ميان جمع ديده مىشدند . شاه سرانجام از خانه بيرون نيامد تا هدايا را بپذيرد ، ولى يك روز موقعى كه از ايوان خانه مشغول تماشاى رودخانه بود - خانهء شاه در ساحل غربى رودخانه واقع شده و متصل به آن است - اجازه داد سر بريدهء اسرا را پيش او آورند و سپس از همين ايوان فرمان آزادى ازبك‌ها را صادر كرد ، ولى به آنها هنوز اجازه نداده است به موطن خود برگردند . شاه اظهار كرده بود ، اگر اين عده را دستور دهد به قتل برسانند از تعداد ازبك‌ها كه به قلمرو او تعرض مىكنند كم نخواهد شد و اگر دستور آزادى آنها را بدهد تا به ديگران ملحق شوند ، باز هم وضع ازبك‌ها طورى نيست كه موجب هراس او را فراهم سازند . ترك‌ها سرنوشت ديگرى داشتند و به جز يكى از آنها ، كه گويا با يكى از مقربين شاه آشنايى داشت يا خويش و قومش در خدمت شاه بود ، بقيه جان به در نبردند و سر از تنشان جدا شد . شاه ، همين كه چشمش به اسيران ترك افتاد ، طبق عادت خود با مهربانى گفت : « قارداشلرى يخشى سخله » يعنى اين برادران را آسوده سازيد . بيچاره اسرا از شنيدن اين سخنان خوشحال شدند و چون دست آنها را باز كردند ، گمان بردند كه به زودى آزاد خواهند شد و با تعظيم و تكريم و دعاگويان از برابر شاه گذشتند ؛ ولى هنوز صد قدم دور نشده بودند كه صداى شمشيرهاى آخته را از پشت سر خود شنيدند و گردن جملگى زده شد . به نظر من پايان كار اين عده لااقل اين مزيت را براى آنان داشت كه وحشت مرگ را درك نكردند و متحمل دردى نشدند . شاه با همهء اسيران ترك همين رفتار را مىكند و به نظر من اين عمل با آزاد كردن ازبك‌ها دليل مشابهى دارد ، يعنى از ازبك‌ها چون ضعيف هستند ، نمىترسد و اميدوار است با رفتار خوش بتواند روزى آنان را موافق خود سازد ؛ ولى چون ترك‌ها قوى هستند و اميدى از اين جهت نيست ، صلاح مىداند نسبت به آنها شدت عمل كامل به خرج دهد . بعد از اين‌كه سرها را از جلوى شاه رد كردند ، آنها را در ميدان و خيابان‌ها و بازار انداختند و سرهاى بريدهء آلوده به گل و لاى كه مدت‌ها لگدكوب انسان و حيوان مىشد منظره‌اى بس وحشتناك داشت . شاه سركردهء ازبك‌ها را ، كه دستىبيگ نام داشت ، به نزد خود خواست و با او مهربانى بسيار